تبليغاتX
...پرواز با تو باید
 

 

 

بچین

     دوباره می زنیم

                     سفید تو

                          سیاه من...

 

ای پای ثابت همه ی سور و سات ها

شیرین تر از حلاوت نقل و نبات ها

 

دارایی دلم که ندارم به جز تو هیچ

بیگانه با تمامی خمس و زکات ها

 

زیباترین بهانه برای نفس زدن

از لحظه ی تولدمان تا وفات ها

 

از بس که شاعران فقط از تو قلم زدند

سرریز مانده کاسه ی صبر دوات ها

 

آخر چقدر مست تو باشند این همه

سنگ تو را به سینه بکوبند لات ها

 

آواره کرده ای همه ی شهر را ببین!

هر روز همهمه ست درِ منکرات ها

 

تو نظم نقشه های جهان را به هم زدی

زیر و زبَر شده همه ی مختصات ها

ای عشق ! با تو من همه ی عمر برده ام

دیگر چرا بترسم از این کیش و مات ها

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 19 مهر1388  |
 

من دلم گرفته

هرچه می دوم نمی رسم...

سلام

از همه دوستانی که در این مدت لطفشان و گاه قهرشان و طعنه هایشان شامل حالم شد ممنونم.

دست همه تان را می بوسم.

لطف برادر خوبم ، سنگ صبور لحظه های دلتنگی ام علی محمد مؤدب عزیز و دوست داشتنی غزلی ست که حس خواندنش را با شما شریک می شوم :

 

 

 

به رضا نیکوکار

رضا برادر من خسته‌ست، دل از حصاری تن بودن!

چو من که خسته‌ام از عمری، غریب خاک وطن بودن

ملولم از سخن واعظ، که جامه کرده ز ابریشم

در این لباس چه آموزد؟- مرا- به فکر کفن بودن!

خلیده در بر حوری‌ها، سمند تیز تکش در زیر

چه بار خلق خدا کرده؟: خرانه محو چمن بودن!

به جرم این‌همه جان کندن، اسیر مانده و تنها من

به غمزه رفته به منبر شیخ، به رغم آن‌همه تن بودن!

به زیدهاش سرش گرم است، جناب عمرو و بدین نحوه

گذشت عمر من اندر در غم حسین و حسن بودن

ذلیل غزنه و یمگانی، نه لشکری و نه سرداری

چه بهره می‌بری ای دهقان، ز پادشاه سخن بودن

شبی به خلوت بابلسر، خزر اشاره به محشر کرد

اشاره‌ای که مرا آموخت، نسیم توبه‌شکن بودن

به خاک ریخته جام شعر، به خاک تربت جام من

چنین شده‌ست که خو کرده، غزل به زائر من بودن

رضا برادر نیکوکار! پیاله‌ای ز خزر بردار

بریز بر سر این نامه، بس است شعله به تن بودن!

 

 علی محمدمؤدب

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در جمعه 20 شهریور1388  |
 

 

چگونه فریادت نزنم

چرا دم از یادت نزنم

             در اوج تنهایی ....

 

 

زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است

دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم است

 

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است

بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است

 

تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند

هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است

 

بیشتر از من طلب کن عشق ! من آماده ام

خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است

 

از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت

دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

 

عاشقم...یعنی برای وصف حال و روز من

هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم

جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جایزه ادبی طهران

شاعران و جشنواره های شعر

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در پنجشنبه 24 بهمن1387  |
 

 

 

خدایا ممنونم که به من غم های بزرگ دادی تا شادی های کوچکم رو از یاد ببرم

 

در سینه ی ما نیست به جز درد ،عمو!

افتاده فرات دست نامرد ،عمو!

سوزاند عطش گلوی ما را اما

ما آب نخواستیم برگرد عمو!

((((((((((((((((((((((((((((((

ماه گیسوی پریشان بلندی دارد

نخورد چشم ولی زلف کمندی دارد

 

یک بنی هاشم اگر عاشق روی مه اوست

راه می افتد و صد قافله دل همره اوست

 

دل این ماه اسیر لب خورشید شده

بیشتر از همه غرق تب خورشید شده

 

آب آن روز دل ماه مرا شاد نکرد

«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد»

 

ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت

سینه ی سوخته و چشم ترش را برداشت

 

بارهفتاد دو دلباخته بر دوشش بود

زیر سنگینی دنیا کمرش را برداشت

 

راه افتاد کسی که دل دریا را برد

عشق ، این توشه ی راه سفرش را برداشت

 

ترک تشنگی سرخ عطش بر تن خاک

کوه شمشیر غرور پدرش را برداشت

 

آب در دست هبل بود ولی ابراهیم

آمد از راه دوباره تبرش را برداشت

 

نکند این غزل تشنه به آخر نرسد

نکند آب به لب های برادر نرسد

 

شعر هر لحظه که از وصف تو کم می آورد

ماه یک جفت کبوتر به حرم می آورد

 

حرم آب و دوتا دست کبوتر مانند

این دو تا دست که هر درد مرا درمانند

 

دست ، این دست که از شانه جدا خواهد شد

دو کبوتر که در این بیت رها خواهد شد

 

...دشت وا می کند آغوش برای دستت

همه ی زندگی من به فدای دستت

 

دست می افتد و او مشک به دندان دارد

کیست این رود که هفتادودو جریان دارد

 

آتشی می گذرد از دل طوفان بی دست

کیست این تشنه لب مشک به دندان ، بی دست

 

...هیچکس مثل تو این قدر وفادار نشد

هیچکس بعد تو بی دست علمدار نشد

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 15 دی1387  |
 

 

 

یک تار مو برای پریشانی ام بس است...

 

انداختی هر پهلوان را بر زمینت

با چشم هایت ، گوی های آتشینت

 

من باختم ایمان و عقل ناقصم را

وقتی قسم خوردم به زیتونت ، به تینت

 

لبْ قرمزِ چشم آبی گیسو طلایی

الحمد لله و ربّ العالمینت

 

الحمد للّهی که مستم کرد از عشق

با پای خود آورد تا میدان مینت

 

باید ببینی لحظه ی جان دادنم را

رگ های من ارزانی حمام فینت

 

آهوی جنگل های سرسبز شمالی

ای گرگ های بی سروپا در کمینت

 

با دوستانت دشمنم ، بیرون بیاور

این مارها را از میان آستینت

 

اسطوره ی ناب غزل های منی تو

شهری خرابِ شعرهای دلنشینت

 

صد نه ، هزاران لشکر از دل های زخمی

مانده ست پشت سایه ی دیوار چینت

نفرین به من ، نفرین به من ، نفرین اگرکه

با من نباشد روزهای بعد از اینت

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 1 دی1387  |
 
 
بالا